غنچه های زرد رنگ بالشتم مدتهاست
در انتظار قطره ای آبند
اما اشک لعنتی
به چشم های خیره ی خسته ام
نمی آید که نمی آید...
حالا دلم به کنار
ــ که دلش یک گریه ی سیر می خواهد ــ
این گل های خشکیده ی بالشم را چه کنم؟
یکی یکی دارند می میرند
مرگ غنچه ها دلم را خون می کند...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+شبای تیکه پاره...
+یکی جلوی این منِ خطرناک را بگیرد٬لطفا" !
+ کوچه و باغ و بیابان سبز خواهد شد...باید بشود!
+دلم از دست همه ی آدم های زندگی ام پر بود٬از دست همه شان! حالا...دلم از همه ی آدم های زندگی ام خالی شده...خالیِ خالی!
+ در کوچه خیابان های این شهر خیس نمناک که راه میروم٬حس می کنم در میدان مین قدم میزنم...
+بخشی از وجودم غیر فعال و غیر قابل دسترس شده٬جای خالی اش می سوزاندم.
+ تنهایی پر هیاهو حکایت همین روزهای من است...
+بر مردمانم ستم نرود٬بر مردمانم ستم نرود خدای این روزهای این دنیا٬که می گویند نمی شود بی کس و کار باشد.
+دلم! بیا دلمان را به پاییز خوش کنیم...
باز هم خدا دارد بدجوری با من بازی می کند! جفت شِش می آورد مدام ٬ دست های خالی ام را به رخم می کشد و دلِ دو دلم را...
+ نکردی آنچه گفتی٬یاد میدار...
+ کاش یکی بود٬یکی نبود!
+من...امیدم را در گوش معجزه خواندم...
+زمزمه خوانِ سرودِ آزادی٬هرگز از پای نخواهد نشست...هرگز!
شیر آب را باز می کنم
ــ هق هق
صدای گریه ی آب٬ خانه را
پر می کند
اتاق تاریک است
دست به کلید می برم
چراغ نای چشمک زدن ندارد
می روم پشت در
دستم را روی زنگ می فشارم
ناله اش را می شنوم
مطمئن می شوم که درست کار می کند
ــ اگر کسی پشت این درها باشد! ــ
گوشی تلفن را برمیدارم
بوق ممتدش
مرا یاد کلاغ های سیاهِ
زمستان های سفیدِ شهرهای دور
می اندازد
حالا خاطرم آسوده است
همه چیز درست و به جاست
سر جای خودش...
تنها
جای چیزی میان سینه ام خالیست
و نقش خنده ای برلبانم
که جای نگرانی ندارد
راستی
چمدان خیال های خوشم
کجای خانه گم شده که پیدایش نمی کنم...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ فراموشی پشت فراموشی... تکرار مکررم من!
+ یک حفره توی زندگی ام پیدا شده...به چه بزرگی!
+ می دانم...هرچه از من تا من بدوم نخواهم رسید...
می گوید: کمی پیشتر
وقتی می خندیدی
یاد قناری های کوچک می انداختی ام
زیبا...
می گویم: حالا؟ می خندم که! ببین!
طنین خنده هایم آشنا نیست؟
می گویی: انگار که مرثیه ساز می کنی
می گویم: نکند کلاغی در حنجره ام
مرده باشد؟
مبادا جغدی میان سینه ام لانه کرده باشد؟
اصلا" نکند این خنده ها
صدای کرکسی باشد
که تکه های مانده از قلبم را پاره پاره می کند...
قناری ام کجاست؟؟؟
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره/نخواب وقتی که خون از شب سرازیره/بخون وقتی که خوندن معصیت داره/بخون با من ، بیا تا من ، نگو دیره/سکوت شیشه های شب غمی داره/ولی خشم تو مشت محکمی داره....
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ دل هامان تشت خون است همچنان...
+ نخواب رفیق! خواهیم رسید.
+ حالا خودمانیم! به من که ویرانه ترم از آوار ٬ تکیه کرده ای مرد؟؟؟
هیچ وقت تا این اندازه
دروغگو نبوده ام
هرگز به این حد
فریبکار نبوده ام
من٬
با هر نفسی که می بلعم
دروغی دیگر به خود می گویم
و فریب تازه ای را زندگی می کنم
حقیقتِ تلخِ نداشتنت
باورم نمی شود
کاش می گذاشتند
با همین دروغِ خواستنی تر از هر حقیقتی
ادامه دهم
فصل فصلِ تارِ این سالِ خاکستری را
تو خواهی آمد
و من این دروغ را
هزار باره خواهم گفت
تا خودِ خدا هم باورش شود و تو را
برگرداند به من...به ما.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ حالا مانده تا پاییز...اما من از همین حالا می ترسم که مبادا پاییز امسال از پارسال هم زردتر باشد...
+ ... از فکرشم دلشوره می گیرم!!!
+ غم مخور دلِ انگار نه انگارم...
+ وطنم! آه..تنم...وطنم!
+این همه جوخه٬این همه دار٬این همه مرگ...این همه عاشق خفته در خون/این همه زندان٬این همه درد٬این همه اشک...نعره هایت کو خاک گلگون...
دیشب خواب آقای مرگ را می دیدم٬آمده بود همین جا٬روی تختم ٬روبه رویم نشسته بود.توی چشمهایم نگاه کرد و موهایش را مرتب کرد.صدای گرم دو رگه اش را دوست داشتم ٬حتی سرفه هایش را.بوی خوبی می داد آنقدر که دلم می خواست آرام بخزم توی بغلش ٬اما ترسیدم کمی٬ شاید هم خجالت کشیدم. مرا نشاند کنار خودش٬ دستهایم را توی دستهایش گرفت و گفت : دست هایت چه سردند...ها کرد میان انگشتانم ٬خوش خوشانم شد.گفت صورتی جیغ به ناخنهایم می آید٬ خنده ی بازیگوشی داشت. کاپیتان بلک می کشید ٬به من هم تعارف سرسری کرد٬ اما برنداشتم از ترس مادرم که مبادا بویش بماند توی اتاق.گفت چه بهتر برای سلامتی ات خوب نیست. موهایم را نوازش کرد و گفت: دلم برایت تنگ شده بود٬ کی می آیی برویم سر خانه زندگیمان؟ جواب ندادم٬ تکان هم نخوردم.گفت: نکند خیال می کنی زود است؟ نه جانم دیگر آنقدرها هم بچه نیستی ٬خودم هوایت را دارم٬ بین ما رفاقت ها بوده بی وفا.سرم را بلند کردم. توی چشمهایش چیز عجیبی بود که نمی شناختم.موهایم را از صورتم کنار زد و گونه هایش را به من نزدیک کرد. گرمای چهره اش پوستم را سوزاند... از خواب پریدم.حالا ۱۲ ساعت است که تب دارم...
+ بر اساس یک داستان کاملا" واقعی.
+ خنده هایم٬آرزوهایم٬ دلخوشی هایم٬ رویاهای نداشته ام...همه را زیر مشت و لگد های آن روزها جا گذاشته ام...تو را هم که از من گرفتند و دیگر پیدا نشدی...می بینی که؟
+ چه جهان غمناک است/و خدایی نیست/و خدایی هست/ و خدا بی گاه است... (س.س)
تیغت را روی گلوی من
و چکمه هایت را روی سینه ی خواهرم
بگذار
اسلحه ات را سمت برادرم بگیر
پدرم را ببند و ببر
به مادرم ناسزا بگو
این پنج حرفی آزاد را
پس می گیرم از تو
از تو و برادرانت
از شمایی که بر سفره هایتان
خون ملت و نان بی شرمی می خورید
این حلقه را به گردن ما تنگ تر کن
دهانمان را ببند
اما فریاد آزادیمان را
از گوش جهان پاک نمی توانی کرد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ــ روزهای بهانه و تشویش...
ــ هنوز نیمی از تو هم نگذشته ۸۸... بگو دیگر چه خوابی برایمان دیده ای...
ــ چقدر عمر خوشی ها و خوشبختی ام کوتاه بود...به اندازه ی زمستانی که گذشت...
ــ کجایی تو که نبودنت اینجور می سوزاندم؟ دست هایی که این فاصله ها را میانمان کاشتند می بینی چطور عروسک گردانی می کنند حالا؟؟؟ می بینی؟ می بینی با همین دروغ هایشان تو را از من گرفتند؟ می دانی که دروغ می گویند نه؟ نمی دانی تا کی باید این همه مزخرف را از رسانه سان ببینیم و بشنویم؟نمی آیی خلاصم کنی رفیق؟
ــ گریه نکن دلِ بی تاب از بی خبری...
ــ می جویمت می جویمت با آن که پیدا نیستی...
ــ اونی که این روزا فرو میدم توی سینه ام هوا نیست٬غصه و نگرانیه که مثل هوا تموم نشدنی به نظر میرسه!
ــ ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم...
ــ پس من کی می خوام از این ساده لوحی های احمقانه ام دست بردارم؟؟؟
ــ خدا انگار خونه نیست٬هرچی در میزنم کسی جواب نمیده٬تلفناشونم که مسدوده!
ــ من اونی نیستم که تو فکر می کنی هستم!
ــ تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم...
ــ دارم به تعطیلات قبلی فکر می کنم که اومده بودم خونه...چقدر خوب بودم٬چقدر خوشحال بودیم٬خدایا داری با من چیکار می کنی تو؟؟؟ چیکار کردی؟؟؟
از سفیدی بیزارم٬سبز حالم را به هم می زند٬سرخ منزجرم می کند.من از همه ی تو متنفرم ای سبز و سفید و سرخ! تو٬هرچه که داشتم و نداشتم را از من گرفته ای.تو ناتمام های مرا تمام کردی٬تو خراب کردی هرچه را که نمی باید٬تو تمام رویاهایم را سوزاندی.بد کردی با من٬داشته هایم را نداشته کردی٬انگار که خیالی بیش نبوده باشند.دوستت نمی دارم دیگر٬گربه ی بی چشم و روی سیاه٬دوستت نمی دارم.
+۱۳ اردی بهشت آن سالها را خوب به یاد دارم...خوب...تو جور عجیبی سهم من شدی با تمام دردها و دوری هایمان. ۱۳ تیر این ۸۸ لعنتی محال است یادم برود... این تابستان غیر قابل تحمل٬تو را از من گرفت و من را توی شک و شوک جا گذاشت...هی!
+جای دوری نبوده ام٬جای دوری نمی روم...
+کاش کسی می آمد...لااقل خبری می آورد.
+حالا سال هاست که ما از حوالی انتظار٬خواب یک روز خوش را از شبِ شکسته می پرسیم


